سلام
بالاخره همت کرده یک player برای کلوخ جانم انداختم زیر طاق نصرتش. اهل و آزار اذیت هم نیستم که تا وبلاگ را باز کردید سر و صدای وبلاگم به آسمان رود و شما به قاعده کتاب ایراج میرزا هجویات بار اینجانب کنید. اگر دوست داشتید آن کلید playش را بزنید تا پس مدتی آوایی دلنواز گوشتان را بنوازد. راستش را بخواهید این آهنگ یکی از قشنگترین ملودی هایی است که تا کنون شنیده ام. گذاشته بودمش کنار تا روز مبادا اینجا علمش کنم اما حوصله ام نشد. می دانم که لذت می برید از شنیدنش.
دلم می خواهد یک چیزی بنویسم که شرحی باشد بر ماوقع گذشته بر روح و دل بنده در این چند روز لیکن قوت انگشتانم یاری نمی کند. فقط این را بدانید به وقت انتخاب توکل کنید. فکر کنید و احساساتتان را در قفسی کرده و شش قفله اش کنید. مطمئن باشید ضرر نمی کنید. انتخاب احساسی آدمی را به قعر ندامت می کشاند. بیش از خود نخواهید و به کمتر از آنچه دارید راضی نشوید. عزیر النفس باشید و ضعیف النفس نباشد. غرور و تکبر را از خود دور کنید.
هر کس نداند فکر می کند نویسنده پیرمردی است سرد و گرم روزگار چشیده و کباده دنیا دیدگی کشیده. حالم را به هم زدی کاتب با این طرز نوشتنت. خوب انگشتانت قوت ندارند مجبورت که نکرده اند. هروقت بهتر شدی بنویس. اشک آدم را در می آوری. خوب مگر من چند سالم است؟ گناه دارم به خدا. من هم دوست دارم محاوره ای بنویسم. از پس پیرمان کردی کاتب.
یا علی
———————————-
مردم از خنـــــــــــــــــــــــــده: این را توی BUZZ جیملم دیدم
فقط دوثانیه دیگر تا اذان صبح باقیست
…
…