انتظار

سلام؛

این دنیا جایی است که اگر دقت کنید پر است از پند و مثال هایی بی شمار. مثال هایی که اندیشیدن در آن ها آدمیزاد را به نتایج ارزشمندی میرساند. یکی از این مثال ها مسئله انتظار است. و تا کسی اسم انتظار را می آورد بچه مذهبی ها ذهنشان فوری می رود سمت حضرت حجت (عج). بقیه هم بی تفاوت از کنار آن عبور می کنند. اتفاقاً میخواهم در مورد همین سادگی کلمه انتظار و مفهوم منتظر بودن حرف بزنم.

خیلی وقت ها برای همه ما پیش می آید که منتظر اتفاق و یا کسی باشیم. وقتی هم منتظر چیزی هستیم بسته به اهمیت آن اتفاق و یا آن شخص بی تابی مان بیشتر است. مثلا منتظر پخش یک برنامه از تلویزیون هستیم. خوب معلوم است که خیلی برایش بی تابی نمی کنیم. منتظرش هستیم و وقتی پخش میشود ممکن است با تاخیر به آن برسیم. برخی از اتفاق ها هستند که مهم تر جلوه می کند. مثل وقتی که گرسنه هستیم و می دانیم که نزدیک های ظهر صرف ناهار اتفاق می افتد. و ما منتظر این اتفاق هستیم و بی تابی می کنیم چون به ناهار نیاز داریم و با خوردنش نیازمان را برطرف می کنیم و از آن لذت هم میبریم.

اوقاتی هم می آید که ما منتظر یک شخص هستیم که بسته به میزان محبوبیت او در دل ما بی تابی قبل از دیدارش هم کم و زیاد خواهد شد. پس میتوان از میزان بی تابی به این مهم دست یافت که اتفاق یا شخص مورد انتظار چقدر برایمان ارزش دارد.

اما یک وقتهایی هم هست که بی تابی آنقدر زیاد میشود که حاضر می شویم خودمان هم اقدامی بکنیم. بعضاً حاضریم هر کاری بکنیم تا به اتفاق مورد نظر برسیم. حتی تصور می کنیم که شاید ایرادی در ما وجود دارد که تا آن ایراد برطرف نشود آن اتفاق هم رخ نمی دهد. پس شروع به کنکاش خودمان می کنیم تا ایراد را برطرف کنیم. مثل عاشق های با حیایی که شرمشان و شاید غرورشان و یا هر مانع دیگری بهشان اجازه نمی دهد که از معشوقشان بپرسند که چرا دیدار رخ نمی دهد! پس شروع به جستجوی دلیل این «چرا؟» می کنند. هر عیبی که در خود میبینند سعی در امحای آن دارند. کم کم و طی مدت ها درون خود را زیر و رو می کنند تا خود را به درجه کمال قابل قبولی برسانند و این رفع عیب را تا دیدار و وصال محبوب ادامه می دهند. شما هم مثل من، از این تحلیل شاید حس کرده باشید انتظار واقعی یعنی چه! شاید حس کرده باشید انتظار هم نوعی فرآیند تکمیل است. تکمیل چیزی شبیه به یک پازل. پازلی که تکه آخرش آن اتفاق است.

خوب، الان کمی برایمان روشن می شود که انتظار واقعی برای منجی عالم (عج) چگونه تفسیر میشود. میدانیم که برای دیدارش باید منتظر واقعی بود. باید بگردیم دنبال ایرادهایمان؛ اول در بعد فردی و پس از آن یا به موازات آن در بعد اجتماعی. چقدر زیباست این انسان سازی به وسیله انتظار. انتظاری که در نگاه اول خیلی ساده جلوه می کند. خدا دارد با این فرآیند، انسان سازی میکند؛ کسانی را که انتظار واقعی میکشند.

تکه بزرگ پازل با شکوه ظهور زمانی رخ می نماید که بقیه تکه ها سر جای خود باشند. که اگر نباشند رخ نمایی این تکه مقدس، جلوه ای از عالم آرمانی را نشان نخواهد داد.

یا حق

نوشته شده در تحلیل | برچسب‌شده , , | ۲ دیدگاه

روابط

سلام

یک دنیا حرف دارم در مورد روابط؛ خانوادگی، دوستانه، مافوق و زیر دست، محب و محبوب، آدم و دنیا، آدم و عقبی، انسان و خدا، خدا و انسان و …

روابطی که هر کدام یک جوری انسان و شخصیتش را تحت تاثیر خود قرار می دهند. این روابط اگر مورد فکر و کنترل قرار نگیرند می توانند آثار مخربی روی ذهن، جسم و روح آدمی داشته باشد تا جایی که حتی او را به شدت افسرده می کنند. یک چیزی که توی این روابط ترکش توپش آدمی را ناتوان می کند و قدرت خود-مدیریتی را می ستاند، حساسیت است. حساسیت، زاده ی انتزاعی از این روابط است که بود و نبودش بستگی به توان مدیریت ذهن و قلب دارد.

این حساست در روابط خانوادگی و دوستانه بیشتر اتفاق می افتد زیرا اکثر کنش ها و واکنش ها داوطبانه است. یعنی اینکه کسی مجبور به اجرای اوامر کسی نیست که به این خاطر حق انتخاب نداشته باشد؛ همه آنگونه که فکر می کنند درست است عمل کرده و رفتار و اخلاق خود را شکل میدهند. همین می شود ابتدای ایجاد حساسیت برای بقیه طرف های رابطه. اینکه بقیه طرف ها توی ذهنشان این سوال را از خود بپرسند که چرا فلانی چنین حرفی زد، چرا فلان چشمک را زد، چرا دستش را تکان داد و …  استارت حساسیت میخورد. که اگر کنترل نشود با تکرار هر گونه عمل مشابه از طرف مقابل، اعصاب آدم خرد می شود. حال اگر این حساسیت با بدبینی هم درآمیزد میشود ابتدای ماجرا جویی. می نشینیم برای خودمان ۱۰ نوع نتیجه گیری بی مورد آزاردهنده می کنیم و با آن نتیجه گیری ها روز به روز خودمان را پیرتر می کنیم. چیزی که به احتمال قریب به یقین نیت طرف مقابل نبوده است.

ولی برخی از ما در مقابل رفتار طرفمان رویکردهای خوبی اتخاذ می کنیم. مثلا تا حساسیت میخواهد شکل بگیرد جلویش را میگیریم. فوری برای رفتار طرفمان بهانه تراشی می کنیم تا به علاقه مان به او خدشه ای وارد نشود. چون طعم دوست داشتن را چشیده ایم و ترجیح میدهیم طعمش حفظ شود. برخی از ما هم برای مطمئن شدن و فکر و خیال بد نبردن در مورد او، در موقعیت مناسب دلیل حرکتش را جویا میشویم.

در روابطمان قضایا و اتفاقات و رفتارهایی را که جز جنگ اعصاب چیزی در پی ندارد جدی نگیریم. درست است که بعضی از انسان ها مغرضند و کلا با آزار دیگران، جگرشان خنک می شود. ولی تاثیر این آدم ها بر روی اعصاب و روان را هم با کم محلی و اعتنا نکردن به رفتارشان، میشود کم کرد. هرچند خیلی سخت است ولی با تمرین آسان میشود.

ادامه دارد…

یا حق

 

نوشته شده در تحلیل | ۲ دیدگاه

دوست گرافی

سلام؛

عارضم به خدمت انورتان، هر کسی تعریف متفاوتی از دوست (واقعیِ شیش دانگِ جِنگ) برای خود دارد. برای بعضی ها دوست کسی است که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی. تعریف خوبی است ولی تبصره و تفسیر می خواهد. یکی دیگر دوست را کسی می داند که با هم گلگشتی بزنند و بزنند و برقصند و ساعاتی را شاد باشند؛ همین. بعضی ها تعریف های عجیب غریبی از دوست دارند که ممکن است تا آخر عمر شخصی را پیدا نکنند که بتوانند به عنوان دوست روی او حساب باز کنند. لذا می مانند تنهای تنهااااا میان سیل غمهااااا حبیبم، سیل غمهااا… (بـــــله…)

بنده هم تعریف خودم را از دوست دارم که کمی شبیه به تعریف اول است. دوست من کسی است که بداند من چه زمانی پریشان حالم. پریشان حالی هم حتماً نباید بی پولی و فقر و بدبختی و بیماری باشد. حتماً نباید مشکل خانوادگی لاینحلی داشت تا پریشان حال بود. پریشان حالی و درماندگی می تواند مشتمل بر فقر فرهنگی و فلاکت اخلاق و ایمان هم باشد. خوب وقتی من دارم غیبت می کنم و اعصابم خیلی تعطیل است و دارم زیر و زبر غیبت شونده را میزنم، دوست واقعی من کسی است که آگاهم کند. یا اگر دارم قضاوت نادرستی از یک واقعیت ارائه میدهم و شخصی یا اشخاصی را گمراه می کنم یا اینکه نمک به زخم آن اشخاص می پاشم مرا منصفانه نقد کند و دلایل قضاوت اشتباهم را به من گوشزد نماید. یا در ساده ترین شکل آن اگر مثلا گیر و گوری در نحوه پوشش من میبیند خیلی قاچاقی متوجهم کند که رفعش کنم. مورد داشتیم در محل کار تا سر ظهر که برای وضو به دستشویی مراجعت نموده و خود را در آینه دیده و یقه پیراهنش که مدفون زیر پیراهنش بوده رادرست کرده، هیچ یک از دوستانش مورد را کنار نکشیده اند که: اخوی این یارویت را درست کن! البته مورد که خودش خیلی میل دارد که دوست واقعی برای دیگران باشد از کلام نورانی امیر المومنین (ع) کمی الگو گرفته و برای همه شان بهانه ای تراشید و همه را با بهانه شلوغی سر و اینکه نمی خواستند در ملاء عام گوشزد کنند، زیر سیبیلی رد نمود و گمان بد در مورد آنها نبرد. (همچین موردهایی داریم ما).

این را هم بگویم که این توی ذات هر انسانی است که در مقابل انتقاد منصفانه جبهه گیری کند و اگر انتقاد به جا باشد در پذیرفتنش سختیها بکشد و در آخر اگر بتواند غرور خود را زیر پا گذارد همانجا به اشتباهش اعتراف کرده و معذرتش را نقدی حساب کند و تشکر هم شاید بکند و برود؛ و اگر غرورش را خاک نکند، توی دلش انتقاد را پذیرفته و  با ریختی به هم ریخته میرود و بعداً خیلی نامحسوس، دیگر آن اشتباه را تکرار نمی کند. این دو نفر منصفند و از این انصاف توفیق ها خواهند یافت. ولی بعضی ها و ما ادراک این بعضی ها، دوست خود را که از آنها انتقاد کرده است به خاک و خون می کشند و قهرها می کنند و شاید دیگر آشتی ها هم نکنند. از من می شنوید، اگر از این دوست ها دارید و بیش از ۳ بار از آنها انتقاد کردید و طرف به همان رفتار غیر منطقی و غیر منصفانه خود ادامه داد، دوستی تان را با او کمرنگ کنید. (تاکید می کنم کمرنگ کنید!) چهار روز دیگر نیایید بگویید فلانی گفت «قهر کنید و کینه به دل بگیرید»ها! اینجای ماجرا را که گفتم کمرنگ کنید را به خودتان واگذار می کنم تا لختی فکر کنید که چرا باید کمرنگ کرد.

بنده نیز تا جایی که بتوانم، دوستانم را همراهی می کنم و تا جایی که منصفانه فکر می کنم سعی می کنم اشتباهاتشان را گوشزد کنم آن هم در خفا… و عاجزانه از دوستانم انتقاد منصفانه را تمنا می کنم.

یا حق


پی نوشت ۱: «مورد» بنده بوده ام.

پی نوشت ۲: این دوست گرافی ادامه خواهد داشت (بیشتر با مثال و مصداق البته)

پی نوشت ۳: در مورد انصاف هم اگر زنده بودم خواهم نوشت.

پی نوشت ۴: یک بخش جدید به وبلاگم اضافه بنموده ام که هر از گاهی ابیاتی که به دلم نشسته اند را برش می نشانم. مخاطبهایش هم بعضی وقت ها خاص و بعضی وقت ها عام می باشند.

پی نوشت ۵: این نوشته دو هفته پیش نوشته شده است.

نوشته شده در عمومی | برچسب‌شده , , , | دیدگاه شما

مهمان جدید

سلام؛

بعضی وقت ها آدم از داشتن مهمان جدید الورد ذوق زده میشود. مثلاً چند وقت پیش مدیرعامل شرکت که یک آدم دوست داشتنی و در عین حال با ابهت و پرجذبه است مهمان خانه ما شد. آن شب تبدیل به یک شب به یاد ماندنی شد برای من و بانو که تا ساعت ۲:۳۰ بعد از نیمه شب آنقدر گرم خاطره گویی و حرف های شنیدنی بودیم که نفهمیدیم چطور سپری شد. حال نیز این کلوخ شهر آشوب مهمان ویژه ای دارد که ممکن است امشب به اینجا سری بزند. این میهمان را می شناسم. خیلی ها می آیند و میروند ولی من نمی شناسمشان. ایشان را خودم دعوت کرده و رسم مهمان نوازی اینست هر که را خود دعوت می کنی بهترین هایت را به پیشکش خوان پذیرایی آری. لیک چون بنده از خود چیزی ندارم دست به دامان شعرا شده ام:

از جناب نظامی:

(خطاب به کلوخ و کلوخ بان)فرود آرید کان مهمان عزیز است
(خطاب به مهمان) شما ماهید و خورشید آن کنیز است

این هم از آقای سعدی:

مگرم دست چو مرهم بنهی بر دل ریش
باور از بخت ندارم که تو مهمان منی

از استاد عطار:

وقت آن آمد که ما آن ماه را مهمان کنیم
پیش او شکرانه جان خویش را قربان کنیم

یا حق

نوشته شده در عمومی | ۲ دیدگاه

جونُم از دوست

سلام

گاهی اوقات شروع می کنم به فایز خوانی (به قول بوشهری ها)! و به قول خودم دشتی و به قول بعضی ها دشتستانی. به آخر مصرع چهارم هم که میرسم ادا و اطوار در می آورم که بانوی عزیز اشکشان در نیاید. مادر بزرگ مادری ام داغ زیاد دیده بود. خدا بیامرزدش، خانه هر کسی که مهمان بود یه ضبط صوت پیدا می کرد و یک کاست دشتی هم می جست و می نشست گوشه ای به همراه نوای نی سوزناکش و فایزخوانی و طاهرخوانی ِ خواننده به پهنای صورت اشک میریخت؛ به یاد پسرهای فقیدش. اینها را از این باب گفتم که این سبک خواندن خوراک صاحب عزاهاس. لیکن وقتی خودم می خوانم اصلا اشکم در نمی آید.

امشب که داشتم این دوبیتی باباطاهر:

بود درد مو و درمانم از دوست
بود وصل مو و هجرانم از دوست

اگر قصابم از تن واکره پوست
جدا هرگز نگردد جانم از دوست

را می خواندم یاد صاحب عزای امشب افتادم. یعنی امیرالمونین (ع)، چه حالی داشته از رفتن یارش؟؟ نمی دانم! ولی اشک منی که این شعرها را هیچ وقت دلی نخوانده بودم، لغزاند.

یا صاحب الزمان، تسلیت.

نوشته شده در عمومی | دیدگاه شما