مادرانه یا اردلانه؟

سلام

یکی از دغدغه های من کار دقیقه نودی است. همیشه از اینکه یک کاری را بگذاریم در آخرین لحضه برنامه ریزی کنیم و آن را اجرا کنیم متنفر بوده ام. از جمله این کارها سریال های تلویزیونی است. بدون برنامه و فیلمنامه مشخص سریالی را شروع می کنند و در حین پخش سریال، هنوز در حال فیلمبرداری و بستن ته فیلمنامه هستند. از سریال هوش سیاه که به انداره چند پست جای نقد دارد، بگذریم میتوانیم کمر نقد را بر سریال مادرانه ببندیم. اوایل ماه مبارک دلمان خوش بود که یکی از سریال های تلویزیون دارای هدف مشخص و داستانی مدون است. زیرا دو سریال دیگر (خروس و دودکش) که قصد خنداندن ملت را به هر نحوی دارند از نظر بنده ارزش تماشای آنچنانی ندارند.

لیکن این اواخر مادرانه جز توهین به شعور بیننده آن هم موقع افطار کاری از دستش برنیامده است. امشب وقتی سریال تمام شد به بانو گفتم به اندازه ۴۵ دقیقه فحش نثارمان شد. سریال مادرانه شروع خوبی داشت. به خوبی رو به اوج گیری بود ولی از ۴-۵ قسمت پیش مطابق با رسم اغلب سریال سازان تلویزیون با کله شروع به سقوط کرد. معنی اش این است که ته فیلمنامه باز است و ذهن نویسنده خسته و نمی داند تا ۴ شب دیگر این سریال را چگونه تمام کند؛ به همین خاطر رو می آورد به موضوعات کلیشه ای عشق و عاشقی و ازدواج و از صحنه بدر کردن ۲تا از مهره های اصلی سریال (فرزاد و رها). مادر علیل ۲ فرزند را که بشدت به او نیاز دارند با دستان همسرش (اردلان) که اکنون مدعی عاشقی است (یعنی اینکه از احساس بوهایی برده است) به اتریش می فرستد و جای آن را با معشوق قدیمی پدر که بیست و اندی سال آبروی آن معشوقه و خانواده او را توی جوی اب ریخته است، عوض می کند. بانو می گوید هیچ دختری با شرایط مریم حاضر نیست حتی به چهره اردلان نگاه کند چه رسد به ابراز علاقه به او و این چیزی نیست جز خراب کردن شخصیت یک زن. در جای جای سریال می توان گذشت و بخشش را خیلی زیباتر به تبلیغ کشاند ولی چرا باید با تخریب یک زن مذهبی که سالها پیش بدست یک مرد پول‌پرست بی آبرو شده است، این کار اتفاق بیفتد نمی دانم. امروز پیامکی از یکی از دوستان آمده بود و به طنز پرسیده بود: «به نظر شما چرا مریم عاشق اردالان شده است؟» و جواب را به صورت چند گزینه ای اینچنین نوشته بود: «۱٫ اردلان اخلاق خوبی دارد ۲٫ دارای ۲ فرزند خلف است ۳٫ مال حلال کسب کرده است ۴٫ …» این ها یعنی توهین. یا اینکه پدر جلوی دختر بالغش، دختری که از نامزد سابق پدر دل خوشی ندارد و برای بودن با مادرش زمین و زمان را بهم دوخته است، بلند شود و در مقابل چند انسان بالغ دیگر در یک مکان عمومی مثل مدرسه، به مریم زمان بگوید «توی دلم ولوله س، ولوله‌ی خواستنت» به نظر شما چه به حال دختر می گذرد؟ چگونه مریم زمان (زنی با منطق که دوران قبلاً متاهل بوده و اردلان را کاملاً می شناسد) می تواند چنین مردی را دوست داشته باشد؟ با مثلاً … بگذریم!

یا حق

نوشته شده در عمومی | برچسب‌شده , , , | 12 دیدگاه

سحرهای با صفا

سلام

نمی دانم این وضعیت مداحی های ایران کی می خواهد درست شود. هوار کشیدن و گفتن هرچه که می رسند، یکی از اصول لاینفکّ مداحی در ایران شده است. مثلاً اگر این سحرهای ماه مبارک، شبکه ۳ را قبل از برنامه سمت خدا بگیرید، می بینید که فرازی از دعای ابوحمزه ثمالی را در حال پخش است. شخصی با سرعتی بسیار پایین به شیوه ی مداحی دارد دعای ابوحمزه را می خواند و معلوم است که در مجلس های شب زنده داری مرسوم در ماه رمضان ضبط شده است. کند خواندن دعا را که کنار بگذاریم تفسیر هایی که این مداح از دعا به ناف ملت می بندد توجه آدمی را به خود جلب می کند. نمی دانم چگونه به خود داجازه می دهند که کلام زیبا و شیوای امام معصوم (ع) را با تعبیرات خود مخلوط کنند. کمی فکر کافی است تا بفهمیم کاملترین و زیباترین نحوه راز و نیازی را که یک بنده می تواند با خدای خود داشته باشد، حضرت سید الساجدین (ع) در دعای ابوحمزه گنجانده اند. حال آیا بی انصافی نیست که ۴ کلمه از دعا را بخوانیم و برای آن معادل یک پاراگراف معنی دلخواه و اغلب بی ربط، به خورد ملت بدهیم؟
من مانده‌ام با این همه تاکیدات مکرر علما به مداحان، باز این عزیزان از رسم خود دست نکشیده و روز به روز به روش های جدیدتر برای جلب مشتری روی می آورند. گریاندن مردم به هر قیمتی عواقب خوبی نخواهد داشت.

بگذریم؛ می خواهم یک توصیه برادرانه به شما بکنم. همانطور که می دانیم ماه رمضان با سرعت نور رو به پایان است. اگر تا حالا کاری نکرده اید که به دلتان بچسبد، کمی همت کنید سحرها را زودتر بیدار شوید و فقط بیدار باشید. اگر تلویزیون را هم روشن کنید شبکه های ۲ و ۳ برنامه های خوبی دارند که می توانید در حین خوردن سحری از آن لذت ببرید و در حین میل لقمه های آسمانی، کمی فکر کنید که در این لحظات در چه مسیری از زمان قرار گرفته اید. مسیری که جلوه زمانیِ کعبه و کربلاست. یعنی اگر در صحن مسجدالحرام، بیشتر مکان به ما شور بندگی می دهد، در این لحظات همان شور را زمان به ما می دهد. (جلوه‌ی زمان از مکان)… ۱۲ روز دیگر بیشتر نمانده است؛ اگر تا کنون سحرها را به علت عدم میل به غذا از دست داده اید و فقط بیدار شده اید و نماز خوانده اید، از این پس کمی قبل تر بیدار شوید و از لحظاتی که هدیه خدا به بنده اش است، کمال استفاده را ببرید.

 

نوشته شده در عمومی | برچسب‌شده , , , | 4 دیدگاه

مردی از جنس کرامت

سلام بر کریم اهل بیت.
در مدینه مردی بود که شباهت زیادی داشت به پدریزرگش؛ مردی که جد بزرگوارش، او را عقل مصور در هیئت یک مرد توصیف کرده است. آن مرد را همه می شناسند. زیرا او کسی است که ۳ بار تمام اموالش را در راه معبودش انفاق نمود. غریب نواز بود هرچند که خود غریب بود.

ای زمزمه صبح و نسیم ادرکنی
آئینه رحمان و رحیم ادرکنی

ای در کرم و سخاوت و آقایی
بی خاتمه ، ایها الکریم ادرکنی

imamhasan(a)

امشب که فرشتگان سخن می گویند
گویا سخن از زبان من می گویند

ذکر لبشان شنیدنی تر شده است
در ارض و سما حسن حسن می گویند

میلاد پر نور امام مهربان و کریممان بر تمامی شیعیان مبارک باد.

_____________________

پی نوشت ۱: مولاجان، از اینکه ذهنم توانایی تبریک و نوشتن بیش از این را ندارد، عذر می خواهم.
پی نوشت ۲: شعر از یوسف رحیمی

نوشته شده در عمومی | برچسب‌شده , , , | 4 دیدگاه

ماه عزیز

سلام

دوست خوب نعمتی است لذتبخش. دوستی که در غربت شهری غریب تنهایت نگذارد و همچون برادری هوایت را داشته باشد. جایتان خالی پریشب خانه همین دوست بودیم برای صرف افطاری. ۳تا خانواده نوپا بودیم و اولین افطاری ما بود و اولین میهمانی در منزل تازه اجاره شده ی دوستی که ۲ هفته پیش عروسی اش را جشن گرفت. شبی شیرین و به یادماندنی بود. افطار را که نوش جان کردیم، نشستیم به حرف زدن و خندیدن. از آقایان تعریف و دلقک بازی بود و از خانم خنده. خوشحال بودم از این که ماه بانو با فاصله ۶۰۰ کیلومتری از پدر و مادرش غم دلتنگی را فراموش کرده و لبخند بر لب دارد. بعد از این مراسم زد به سرمان که برویم سینما فیلم ببینیم، آنهم فیلم گذشته. ۶ نفری سوار پراید جعفر شدیم و با سرعت زیاد به سمت سینما ایران حرکت کردیم. نا گفته نماند که حسن و بانویش چهارپنجم افطاری را که دست نخورده بود بین خانواده من و جعفر تقسیم نموده تا برای سحری از آن بهره کافی را ببریم. لیکن پس از تماشای فیلم، از آنجاییکه برای میل سحری به خانه هایمان نمی رسیدیم تصمیم گرفتیم ۲ تا نان سنگک گرفته و در پارکی نشسته و سحری مذکور را نثار جان و دلمان کنیم. جایتان خالی همین کار را هم کردیم و جهت ادای فریضه نماز به سمت خانه ما روانه گشتیم و در مسجد مجاور سری به سجده فرو گذاشتیم و به شکر اندر نعمات مستفاض در شب گذشته زبان در دهان گرداندیم به امید مزید نعمت؛ و پس از آن خانواده ها را بدرقه نموده و خودمان راهی خواب شدیم. جایتان خالی…

حسرت: یازدهمین روز ماه میهمانی رو به پایان است. چه کرده ای ای نویسنده این این خطوط؟
دارم دیوانه می شوم، هیچ کاری نکردم در این ۱۱ روز که برای میزبان نازنین، کمی متفاوت باشم. کمی بهتر، مهربانتر، با وجدانتر، صادق تر، خالص تر و زیباتر از آنچه قبل از میهمانی بوده ام. آدمی همین میهمانی های ساده هم که می رود، قبلش دوش می گیرد، خودش را مرتب و معطر می کند. یکی از لباس های خوبش را بر تن می کند. خودش را متفاوت می کند با آنچه که در خیابان و خانه و … هست. پا که در میهمانی می گذازد بهترین کلمات ذهنش را می نهد اول صف. لبخند را بر صفحه صورتش منقوش می کند. سعی می کند بهترین اخلاق را از خود بروز دهد. جوری می شود که دانه مهر خود را در دل میزبان می کارد. ولی…

ولی حال که در بهترین میهمانی عالم میهمانیم، چه چیزمان فرق کرده با قبل از آن؟! رفتارمان، نمازمان، فرهنگمان؟ چه چیزمان؟ ۱۱ روز گذشت… خدایا چه کنم که در صبح روز عید فطر که دارم به رمضان می گویم الوداع، تو از من راضی باشی؟ خدایا نفسم قدرتی یافته بس عجیب! آنقدر قوی که حقاً ضعیف النّفسم. خدایا، آنقدر اسیر این دنیا شده ام که  آزادی در آغوش تو را فراموش کرده ام. دوستت دارم، گذر رمضان عزیزم را کندتر کن. ای مهربانترین مهربانان…

“بخشی از وداع مولا زین العابدین (ع) با ماه مبارک رمضان”
بدرود اى بزرگ‏ترین ماه خداوند و اى عید اولیاى خدا. بدرود اى همدم ما که چون بیایى، شادمانى و آرامش بر دل ما آرى و چون بروى، رفتنت وحشت خیز است و تألم افزاى. بدرود اى همسایه‏اى که تا با ما بودى، دلهاى ما را رقت بود و گناهان ما را نقصان.  بدرود اى یاریگر ما که در برابر شیطان یاریمان دادى و اى مصاحبى که راههاى نیکى و فضیلت را پیش پاى ما هموار ساختى.  بدرود که آزاد شدگان از عذاب خداوند، در تو چه بسیارند، و چه نیکبخت است آن که حرمت تو نگه داشت.  بدرود که چه بسا گناهان که از نامه عمل ما زدودى و چه بسا عیبها که پوشیده داشتى. بدورد که درنگ تو براى گنهکاران چه به درازا کشید و هیبت تو در دل مؤمنان چه بسیار بود.

نوشته شده در عمومی | برچسب‌شده , , , , | 4 دیدگاه

شب دفاعی دیگر

سلام

نوشتن توی روزهایی که درگیر یکی از کارهایی هستی که ۱ سال برایش وقت گذاشته ای و این اواخر (۲-۳ ماه اخیر) انرژی بیشتری صرف میوه اش نموده ای و همین یکی دو روز دیگر معلوم میشودکه اصلاً میوه دارد یا نه، کار سختی است. مخصوصاً اگر توی جریان رمضان باشی. روزهای بلــــــند و داغ و شبهای کوتاه. ولی همین جور که صفجه Admin را بی هدف باز کردم گفتم بگذار روی نوشته جدید کلیک کنم؛ و نتیجه اش شد همین چند خط و ادامه اش. الان دقیقاً رفتم به شب دفاع از پایان نامه ارشدم؛ یادتان می آید: شب دفاع کم از صبح پادشاهی نیست و اینا… فردا باید طرح پیشنهادی یک پروژه را یک سال و چند ماه وقت صرف آن کردیم تقدیم کنیم به یکی از شرکت های کله گنده نفتی.

قبل از افطار به پدر و مادر بانو و پدر و مادر خودم زنگ زدم و تقاضای دعا کردم تا دعا کنند: پس فردا ظهر که دیگر نتایج این پیشنهاد قطعی شده است با دست پر به شرکت برگردیم. یادش بخیر دفاعیه ارشد. آن هم ماه رمضان بود؛ ۲ سال پیش. چه دوران شیرینی بود. جلسه ای که استاد ممتحن از بنده دفاع کرد. حس خیلی شیرینی است که یک متخصص از زحماتت دفاع کند و قدرش را بداند. و بعد از دفاع با یک ۲۰ تپل و مپل غافلگیرت کنند… یادش بخیر

شما هم دعا کنید که پس فزدا دست پر باشیم

IMG_0353این عکس درست یک ساعت بعد از دفاع گرفته شده است و صرفاً جهت پز دادن نمره نبوده و اهداف دیگری هم دنبال می نماید؛ مثلاً اینکه هر وفت نگاهش می کنم یاد دوران سخت کار بر روی پایان نامه ام بیافتم و حلاوت نمره کسب شده را بازچشی کنم!

یا حق

 

نوشته شده در عمومی | برچسب‌شده , , , | 8 دیدگاه

اعیادکم سعیده

سلام
عیدتان مبارک

از ۵شنبه تا دیشب حرم حضرت رضا (ع) بودیم. نصیبتان شود مستفیض شوید و حظ لحضاتش را ببرید. هفته گذشته هم یزد بودیم و گذری داشتیم بر میدان امیرچخماق و مسجد جامع. عجب معماری دلنشینی دارند این دو بنا؛ مخصوصاً مسجد جامع. عکس هایی هم با موبایل بوقی خودم گرفتم که ذیلاً چندتایش را خدمتتان عرضه می دارم:

Photo0706

Photo0707
نماهای ورودی مسجد

Photo0712
در چوبی مسجد

Photo0726
نمایی از حیاط مسجد

یک حرف دیگر بیخ گلویم مانده است؛ نمی دانم امروز تلویزیون را روشن کرده اید یا نه؛ اگر روشن نکرده اید دیگر هم روشن نکنید که از روی مولا صاحب الامر (عج) خجالت می کشید! از صبح تا همین الان هیچ شبکه ای از اماممان چیزی بخش نکرده است. نه زندگی نامه ای! نه فیلم مرتبطی، نه گفتگوی جذابی از مبحث ظهور و رجعت؛ هیــــــــــــــــــــــــچ! دلمان خوش است شیعه ترین کشور دنیاییم. در عوض تا دلتان بخواهد آهنگ  شیش و هشت و فیلم و سریال های چرند و پرند! تنها چیزی که من دیدم یکی نشر فرهنگ ازدواج به سبک ویتامین ۳ می باشد و یکی دیگر هم یک زیرنویس در مورد مولا مهدی موعود (عج) از شبکه یک داشت بخش می شد آنهم همزمان با خوانندگی یک انکرالاصوات! مداحی ها هم که دیگر هیچ… این ظلمی است آشکار در حق خودمان، اماممان، دینمان و آبروی تشیع.

—————————————————
پی نوشت:
حدس بزنید این عکس از کجا گرفته شده است؟

Photo0733

نوشته شده در سفرنامه, عمومی | 5 دیدگاه

تولد عشق…

سلام

چقدر زیباست تولد کسی که عشق را به وصال خود تشنه نمود. چه حسی دارد وقتی فکر می کنی فردا روزی است که سالها پیش نوزادی از جنس نور همچو خورشیدی طلوع کرد و شرق و غرب دلها را منور نمود. چقدر زیباست که فردا شخصی متولد شده است که تاریخ در حیرت است از شهامتش، از دینش از نمازش و زکاتش و بارها از زبان اهالی خود شهادت می دهد “اَشهدُ انّــکَ قد اَقَمتَ الصّلوه و آتیتَ الزّکواه”. و تبارک الله احسن الخالقین به خاطر علی بن ابیطالب (ع) که برادری به نام ابوالفضل العباس (ع) را پدری کرد تا در رکاب برادری که هیچگاه در خواندن حسین بن علی (ع)  کلمه “یا مولای” بر لبان مبارکش جای خود را به “یا اخاه” نداد، برادری را اکمل و اتم ادا نمود. و مرحبا و درود بر ابی عبدالله (ع) که طوری عشق را معلمی فرمود که با دانستن کمی لغت عربی می توانی کرشمه های عشق حقیقی را در کلام سید الساجدین (ع) در قامت دعاهایشان جستجو کنی…

تولدتان مبارک ای سردار عشق یا مولای یا سیدالشهدا

تولدتان مبارک یابن علی، یا قمر بنی هاشم ای ماه نورانی

تولدتان مبارک یابن ابی عبدالله یا زین العابدین یا علی بن الحسین

یا حق

 

نوشته شده در عمومی | دیدگاه‌ها برای تولد عشق… بسته هستند

رجبیون…

سر از خاک بلند می کنی؛ اطرافت را می بینی که هر کسی در پی پناهگاه است و کسی را به کسی کاری نیست؛ یکی فریاد می زند يَـٰلَيْتَنِى ٱتَّخَذْتُ مَعَ ٱلرَّ‌سُولِ سَبِيلًا؛ و آن دیگری در کناری با چشمانی گریان و صورتی غبارآلود با حسرت زمزمه می کند و بریده بریده می گوید يَـٰوَيْلَتَىٰ لَيْتَنِى لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِيلًا… گروهی را می بینی که پشت دستشان را می گزند و گاهگاهی به اطراف می نگرند، انگار که می خواهند کسی نبیندشان؛ وَكَانَ يَوْمًا عَلَى ٱلْكَـٰفِرِ‌ينَ عَسِيراً…

و تو هنوز در نیمه های راه ایستادن! ترس تمام وجودت را گرفته است؛ هرچه تأمّل می کنی و اعمالت را زیر و رو می کنی تا چیزی برای عرضه پیدا کنی هیچ نمیابی… هیچ… زبانت در کام خشکیده است، دستانت به رعشه افتاده اند… پاهایت تاب ایستادن ندارند، و هنوز هیچ پیدا نکرده ای از اعمالت تا عصای دستت کنی و مایه دلگرمی ات! اشک در چشمانت جمع شده است؛ بغضی خشک و خاردار در گلویت محبوس شده و در  آن بیابان گرم و سوزان دودآلود که کسی را به کسی کاری نیست جمله ای در تاریک خانه دلت جرقه ای می زند. روشنش می کند کمی امید می دهد و بیشتر می شود. کم کم راه خود را پیدا می کند و روی زبان جاری می شود: یا مَنْ اَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْرٍ وَآمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ کُلِّ شَرٍّ. بغضت می ترکد و اشکت می جوشد و به پهنای صورت جاری می شود. سوی چشمانت بیشتر می شود و گوشهایت شنواتر و ذهنت بازتر… از جایی نورانی این صدا طنین انداز می شود که:

rajabiun

نوشته شده در عمومی | برچسب‌شده , | 6 دیدگاه

از دیروز تا امروز

سلام

از دیروز تا امروز اتفاقات جالبی برای من و بانو رخ داده است. دیروز که رفته بودیم برای روز مادر و معلم یک کیف زنانه برای مادر بانو بخریم با کلی تقلا سر از ابتدای خیابان منوچهری در آورده و شروع به گز کردن آن کردیم! به وسط های خیابان که رسیدیم بیشتر دنبال مسجد می گشتیم تا کیف مورد پسندمان. نماز را در مسجد امام رضا (ع) خواندیم. بعد از نماز تازه به صرافت پیدا کردن کیف افتادیم و باید طوری زمان را تنظیم می کردیم تا … تا… ولمان کن سر جدَّت یعنی می خواهی ساعت به ساعتش را توضیح بدهی؟!! آنهم ساعت ۱۲ شب؟؟

خیلی خوب؛ کمش می کنم:

توی باغ سپهسالار با آن قیمت هایی که به مخ آدمی فشار می آورد یک هو پا به ورودی یکی از این پاساژهای زیر زمینی گذاشتیم که ۳چاهارتا کیف فروشی را در خود جای داده بود که توی یکی از این ها فروشنده با احترامی بی مثال از ما استقبال نمود و با احترام شروع به توضیح کیف هایش کرد و در مقابل مشکل پسندی ما اعصابش کشمشی نشد و حتی وقتی گفتیم می رویم یک گشت دیگر بزنیم و برگردیم با اخم و تَخم بدرقه مان نکرد! — گشتمان را که زدیم به بانو گفتم از یاروی اولی خوشم آمد و باید از همو خرید کنیم! رفتیم و این دفعه زبان به تحسین گشوده و به کم نظیر بودنش در بازار تهران اقرار کردم؛ جالب اینجا بود که کیفهایش همه زیبا با جنسهای خوب بودند و با قیمتی خیلی پایین نسبت به روی زمین! همین شد که جو ما را گرفت و یک کیف هم برای بانو گرفتیم… (جالب نبود؟ برای خودم که هم جالب بود هم شیرین! اما اگر برای شما نبود بعدی را بخوانید)

قبل از اینکه به منوچهری برویم توی متر و یکی از ایستگاههایش دربها باز بود و قطار قصد حرکت نداشت؛ به بانو گفتم کاش می شد یک دادی زد و معترض شد که «آهای راننده! نمی خواهی حرکت کنی؟» که دیدم زیر یکی از این Talkback Panel ها ایستاده ایم؛ درپوش تلقی آن را پایین کشیدم و به بانو گفتم با فشار این دکمه سرخ می شود با راننده حرف زد اما استفاده بی مورد پیگرد دارد! بانوی ما هم نه برداشت و گذاشت و با گفتن «ئه، چه جالب!» انگشت اشاره اش را روی دکمه گذاشت و فشار داد! چراغ بالای آن شروع به چشمک زدن کرد و من هم توی دلم گفتم ای داد بیداد که مورد پیگرد واقع شدم؛ که یکی از پشت آن سوراخ ها گفت بله بفرمایید! من هم بادی در غبغب انداخته و مفتخر از اینکه برای اولین بار دارم از این شئ عجیب استفاده می کنم بلند (طوری که مردم اطراف شنیدند) گفتم: «آقا نمی خوای حرکت کنی؟» و او انگار که می خواست خودش را خالی کند گفت: «به ما اجازه بدن حرکت هم می کنیم»! حالبش این بود که بدون پیگرد قانونی با این وسیله صحبت کردم و حالا که دارم بیشتر فکر می کنم می بینم آنکه پیگرد قانونی دارد آن دسته ایست که اگر در جهت عقربه های ساعت چرخانده شود درب قطار را می توان در موارد اضطراری باز نمود! (این یکی چه؟ جالب بود؟؟؟)

امروز ظهر ناهار را به این علت که بانو امتحان دارند و مشغول درس خواندن بودند و بعدش هم می خواستیم برویم نمایشگاه من درست کردم شد این:

پس از آن به نمایشگاه رفته و با دیدن چند دقیقه ای دوستان از یکی از آنها جدا شده و با دیگری که البته مجرد هم هست راهی نشر نیستان شدیم! جاییکه ۵-۶ جلد کتاب گرفتیم. آنجا خانمی را دیدم که بسیار برایم آشنا بود؛ شصتم خبردار شد که ایشان یکی از وبلاگ نویسانی است که با همسرشان وبلاگ می نویسند. البته نیمچه شکی هم داشتم که با پرسیدن «آیا ایشان وبلاگ نویس نیستند؟» از کسی که داشتم از او برای کتاب هایم راهنمایی می گرفتم به یقیق مبدل شد. ایشان گفت «نمی دانم، اما نویسنده است؛ خانم سارا عرفانی» من هم با یک حس شعف که یکی از مجازهایم حقیقی شده است سراغ از همسرشان و دختر کوچولویشان، مطهره گرفتم که فهمیدم همین یک ساعت پیش توی غرفه نیستان بوده اند. ما هم یکی از کتاب هایشان را خریدیم و به پیشنهاد دوستم به بانو دادdم تا برود از خانم عرفانی امضاء بگیرد و ایشان با خوشخالی امضاء کردند. لازم به ذکر است نیستان همان ناشری است که اکثر کتاب هایش توی پاتوق کتاب پیدا می شود و از جنس خدا از اولین وبلاگهایی است که با آن آشنا شدم و کما بیش می خوانمش همانکه قلم مجازی خانم سارا عرفانی و همسرشان سالهاست که به تنش می خورد. (بی انصافی است اگر بگویید جالب نبود)

پس از آن هنگام عزم به در خروجی مصلی و بعد از خداحافظی با دوست خوبم محمد، توی راه با سالن کودک و نوجوان رو برو شدیم که جلوی ورودی آن یک سکو گذاشته بودند که مال شبکه ۵ بود! و دیدیم که آقای بهمن هاشمی (شبکه دو شبکه تو) دارد داد و بیداد می کند و به اجرای برنامه مشغول است و بعضاٌ جهت تشویق دوتا از انگشت هایش را توی دهانش می برد و سوت هم می زند! جوک هم می گوید و خودش هم آنقدر قشنگ می خندد که آدمی هم به خندیدن واداشته می شود! (جالب…)

در پناه حق

نوشته شده در عمومی | برچسب‌شده , , , , | 4 دیدگاه

از تهران تا کهک

سلام

دیروز قم بودیم؛ حتی پریروز! بعد از زیارت حضرت فاطمه معصومه (س) قصد گشت و گذار نموده و راه کهک پیش گرفتیم. کهک یک شهر کوچک در ۲۰ کیلومتری قم است که یک وانتی میوه فروش دارد که برای طالبی های کوچک خود یک پلاکارد کارتنی نصب کرده و با ذغال روی آن نوشته «آناناس کیلویی ۱۵۰۰ تومان»؛ همان که آدرس یک پارک را برای اتراق داد و من در ذهنم گفتم اگر می خواستیم برویم پارک که همان قم می ماندیم! از کهک بیرون زدیم ۳-۴ کیلومتری که رفتیم به یک روستای سرسبز رسیدیم و در یکی از باغ های بی در و پیکرش و زیر یک درخت گردو و با اجازه غیابی از صاحب آن (؟) بار گشودیم!

ناهار را که خوردیم زیر درخت گردو دستم را گذاشتم زیر سرم و رو به آسمان و برگهای سبز گردو چشمان خود را بسته و درب های احساس را به روی درک نسیم بهاری باز کردم و غرق در خواب شدم. میانه های راه احساس می کردم انگشت های پا هایم دارند گرم می شوند و این گرما با آرامش تا روی شکمم می خزد و بالا می آید و این حاکی از آن بود که آفتاب راه زیادی را حدود ۱ ساعت طی کرده تا به کمربندی شهر دلم برسد. لذتی داشت اختلاط گرما و خواب در کنار تقارن زمین سخت و نسیم سرد؛ و این لذت دو چندان می شود وقتی دستانی برای بیداری من به حرکت در می آیند و طعم لحظه ای خواب در بیداری را به من می چشاند…

و باز کهک و قم و عصر چمعه توی عوارضی قم-تهران و فضای به شدت دلگیر اتوبان و غربت شبهای خلوت تهران توی ترمینال جنوب.

یا غریب الغربا…

نوشته شده در عمومی | برچسب‌شده , , , | دیدگاه‌ها برای از تهران تا کهک بسته هستند