جونُم از دوست

سلام

گاهی اوقات شروع می کنم به فایز خوانی (به قول بوشهری ها)! و به قول خودم دشتی و به قول بعضی ها دشتستانی. به آخر مصرع چهارم هم که میرسم ادا و اطوار در می آورم که بانوی عزیز اشکشان در نیاید. مادر بزرگ مادری ام داغ زیاد دیده بود. خدا بیامرزدش، خانه هر کسی که مهمان بود یه ضبط صوت پیدا می کرد و یک کاست دشتی هم می جست و می نشست گوشه ای به همراه نوای نی سوزناکش و فایزخوانی و طاهرخوانی ِ خواننده به پهنای صورت اشک میریخت؛ به یاد پسرهای فقیدش. اینها را از این باب گفتم که این سبک خواندن خوراک صاحب عزاهاس. لیکن وقتی خودم می خوانم اصلا اشکم در نمی آید.

امشب که داشتم این دوبیتی باباطاهر:

بود درد مو و درمانم از دوست
بود وصل مو و هجرانم از دوست

اگر قصابم از تن واکره پوست
جدا هرگز نگردد جانم از دوست

را می خواندم یاد صاحب عزای امشب افتادم. یعنی امیرالمونین (ع)، چه حالی داشته از رفتن یارش؟؟ نمی دانم! ولی اشک منی که این شعرها را هیچ وقت دلی نخوانده بودم، لغزاند.

یا صاحب الزمان، تسلیت.

این نوشته در عمومی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.