از تهران تا کهک

سلام

دیروز قم بودیم؛ حتی پریروز! بعد از زیارت حضرت فاطمه معصومه (س) قصد گشت و گذار نموده و راه کهک پیش گرفتیم. کهک یک شهر کوچک در ۲۰ کیلومتری قم است که یک وانتی میوه فروش دارد که برای طالبی های کوچک خود یک پلاکارد کارتنی نصب کرده و با ذغال روی آن نوشته «آناناس کیلویی ۱۵۰۰ تومان»؛ همان که آدرس یک پارک را برای اتراق داد و من در ذهنم گفتم اگر می خواستیم برویم پارک که همان قم می ماندیم! از کهک بیرون زدیم ۳-۴ کیلومتری که رفتیم به یک روستای سرسبز رسیدیم و در یکی از باغ های بی در و پیکرش و زیر یک درخت گردو و با اجازه غیابی از صاحب آن (؟) بار گشودیم!

ناهار را که خوردیم زیر درخت گردو دستم را گذاشتم زیر سرم و رو به آسمان و برگهای سبز گردو چشمان خود را بسته و درب های احساس را به روی درک نسیم بهاری باز کردم و غرق در خواب شدم. میانه های راه احساس می کردم انگشت های پا هایم دارند گرم می شوند و این گرما با آرامش تا روی شکمم می خزد و بالا می آید و این حاکی از آن بود که آفتاب راه زیادی را حدود ۱ ساعت طی کرده تا به کمربندی شهر دلم برسد. لذتی داشت اختلاط گرما و خواب در کنار تقارن زمین سخت و نسیم سرد؛ و این لذت دو چندان می شود وقتی دستانی برای بیداری من به حرکت در می آیند و طعم لحظه ای خواب در بیداری را به من می چشاند…

و باز کهک و قم و عصر چمعه توی عوارضی قم-تهران و فضای به شدت دلگیر اتوبان و غربت شبهای خلوت تهران توی ترمینال جنوب.

یا غریب الغربا…

این نوشته در عمومی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.