رمضان الکریم

سلام

هفتم همین برج اینترت خانگی مان وصل شد. سرعتش هم خوب است. دلم برای کلوخ تنگ شده بود ولی نمی توانستم بنویسم. از یک طرف مشغله کاری و از طرف دیگر مشغله زندگی. فقط حسرت مناسبت هایی را می خورم که باید برایشان می نوشتم و ننوشتم. یکیش سالروز شهادت شهدواره شهید چمران بود. شهادت مادر خوبی ها و شهادت سید و سالار شهیدان (ع) از دیگر روز هایی بودند که ندامت ننوشتنشان بر دلم سنگینی می کند. حس می کنم اگر اعتقاداتم را از تیر قلم بر صفحه ای -چه اینجا چه کاغذهایم- جاری نکنم یک وظیفه ای را انجام نداده ام. دچار یک جور کمبود گمنام می شوم. به خاطر همین از روز اول ماه مبارک دنبال نیم ساعت خلوت میگشتم تا که حال را یافتم.

۱۲ روز از ماه زیبای رمضان گذشت. دلم می گیرد از این گذشتن. مهربانی خدا را حتی با آمدن ماه این میشود صحه گذاشت. همه مهمانی ها را باید بروی (شاید هم نروی) اما این مهمانی خودش می آید. یعنی چه بخواهی چه نخواهی وارد این مهمانی عظیم می شوی. این یعنی خــــدا ارحم الراحمین است. یعنی بدون اینکه بخواهی از جایت تکان بخوری وارد محیطی از جنس زمان میشوی که خوابت هم می شود حسنات که یُذهبنّ السّیئات. همین یک نشانه کافی است بر محبت او…


یکی از مسائلی که این چند روز ذهنم را به خود مشغول کرده است فهماندن چیزهای بزرگ است به ذهن های کودکانه. این ذهن کودکانه حتماً نباید کودکان را تداعی کند. آدم های گنده هم میتوانند از داشتن آن رنج ببرند بدون آنکه خود بدانند. اینکه میگویم گنده به خاطر این است که نمیخواهم بگویم بزرگ.

خانه ای که اکنون در آن ساکنیم کنار بک مسجد است. مسجد افطاری می دهد. از میان مردمی که می آیند برای اقامه نماز حدود ۲۰ بسربچه هم می آیند برای سر و صدا. از میان این ۲۰ بچه ۳ تایشان توی صف نماز می ایستند و نماز می خوانند. الباقی داد و بیداد می کنند تا پایان سفره افطاری. این چند روز دارم به این فکر می کنم که چجوری می شود نماز را برای اینها معرفی کرد یا لااقل احترام به نماز دیگران را. اگر نمی دیدم آن چند بچه ای که می آیند و با آداب خاص فریضه نماز را به جا می آورند، حتماً با خود می گفتم بچه اند دیگر و باید سر و صدا کنند و در این سن نمی شود بهشان نماز و احترام به آن را فهماند. اما وقتی نماز چند کودک دیگر می شود مثال نقض، پس باید راهی برای هدایت بقیه هم باشد. امشب بانو می گفت چندین زن هستند که در قسمت خواهران در صفی می نشینند و به دیوار تکیه می زنند و منتظر اتمام نماز و پهن شدن سفره افطاری می شوند. حتی می گفت آنها هم که در نمازند صف ها را کوتاه و بریده تشکیل میدهند تا تعداد صفوف زیاد شود و به تبع آن به محل سفره نزدیک شوند و با سلام آخر نماز با برگرداندن خود، سر سفره باشند. وقتی بانو اینها را می گفت فهمیدم وقتی مادر بچه ای این باشد خوب تکلیف بچه نیز معلوم است و از آن پس به این فکر افتادم چگونه می شود ذهن های کودکانه آدم های گنده را آموزش داد…


این نوشته در عمومی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به رمضان الکریم

  1. براده می‌گوید:

    هم باب میل جان بود و هم ساده و روان!لذت بردم از نوشته ی خوبت.
    گفتنی ها رو گفتی بگذار به همین چه چه و به به بسنده کنم.
    ___________________________________________

    ممنونم داداش

  2. یه رفیق می‌گوید:

    ای کاش دراین دنیایی که ما آدم هاخودمون اونو برای خودمون غریبش کردیم یه جایی هم واسه صاحب این دنیا میذاشتیم شاید هم گذاشتیم ولی ماآدم گنده ها یادمون رفته !!!!
    حرف دلتون خیلی قشنگ بود
    نمیدونم چطورمیشه به بچه های کم سن وسال گفت که:هرعیب که هست ازمسلمانی ماست…..
    دراین ماه میارک انشاالله خداوندتوفیق بندگیشو ازمون دریغ نکته
    یاحق التماس دعا